
برادر شوهرم دیوانهام میکند
اعترافم.. به خدا دیگر نمیتوانم بیشتر سکوت کنم. دختر ۲۴ سالهای هستم، یک سال و نیم است ازدواج کردهام، و از دو ماه پیش با برادر شوهرم رابطهای دارم. هر بار که به خانه میآید، احساس میکنم قلبم دیوانهوار میتپد. او از شوهرم بلندتر است، بدنش قویتر است، و طرز نگاهش به من کاملاً متفاوت است. یک بار شوهرم بعد از ناهار خوابیده بود و او کمکم کرد ظرفها را بشویم.. احساس کردم دستش بیشتر از حد لازم دست مرا لمس میکند، و دستم را نکشیدم. از آن روز شروع به پیام دادن مخفیانه کردیم. حرفهایی به من میزند که حتی وقتی جلوی شوهرم نشستهام، سرخ میشوم. آخرین بار توانست سریع در آشپزخانه مرا ببوسد وقتی داشت میرفت.. احساس کردم پاهایم میلرزد. میدانم اشتباه است، اما نمیتوانم جلویش را بگیرم. حتی وقتی با شوهرم میخوابم، به او فکر میکنم. میخواهم اعتراف کنم.. دیگر معتاد احساسی شدهام که او به من میدهد، و میترسم بزرگتر از این شود. (از دختری سرگردان و مشتاق)





