حمایت‌شده
منو
آخر شب در آپارتمان ۴۰۴

آخر شب در آپارتمان ۴۰۴

843 words 4 min read 241 reads Oct 6, 2026 رولا الرحيم
این فقط یک غفلت نبود، بلکه تصمیمی حساب‌شده بود. وقتی لیلا دو ساعت بعد از وعده شام به آپارتمان بازگشت، همسرش را خوابیده دید، اما تلفن روی میز با پیامی از معشوقش روشن بود: 'آخرین شب قبل از اینکه به او بگویم'.
0.0 / 5 · 0 0

این فقط یک غفلت نبود، بلکه تصمیمی بود که با وحشتی حساب‌شده گرفته شده بود. ساعت نیمه‌شب را نشان می‌داد وقتی لیلا در آپارتمان ۴۰۴ را با آرامش باز کرد، طوری که مفکک صدای آزاردهنده‌ای تولید نکند. بوی عطر سنگینی که در بیرون به تن کرده بود، هنوز روی لباس‌هایش باقی مانده بود؛ بویی که نشان می‌داد این شب برای همسرش نبوده است. او به آرامی وارد اتاق شد؛ تاریکی فضا را فرا گرفته بود، تا اینکه متوجه نور ضعیفی شد که از صفحه‌ی تلفن همراهی که روی میز در اتاق نشیمن رها شده بود، ساطع می‌شد. پیام در تاریکی با وضوحی دردناک می‌درخشید: «آخرین شب قبل از اینکه به او بگویم».

لیلی در جای خود یخ زد؛ قلبش با شدتی ناآشنا شروع به تپش کرد. این فقط یک پیام تصادفی نبود، بلکه اعترافی صریح از سوی معشوقه‌اش بود که جزئیات هر دیدارشان را می‌دانست. رابطه‌شان ماه‌ها پیش، در جایی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت، آغاز شده بود؛ جایی که لیلی از روتین ازدواج ساکت خود فرار می‌کرد تا به دنیایی از اشتیاق و خطر پناه ببرد. اما اکنون، با بازگشت احمد، معادله تغییر کرده بود.

ناگهان صدایی از اتاق خواب شنیده شد. احمد بیدار شده بود، نه برای دیدن لیلی، بلکه برای دیدن پیام روی گوشی‌اش. او از خوابی عمیق برخاست، اما چشمانش بلافاصله به صفحه روشن گوشی خیره شد و سپس به لیلی که در سایه ایستاده بود، دوخت. فرصتی برای فرار یا تظاهر به خواب نبود.

«این پیام چه معنایی دارد؟» احمد فریاد زد، صدایش میان خشم و حیرت می‌لرزید. «او کیست؟ و تو در این ساعت اینجا چه می‌کنی؟»

لیلی نفس عمیقی کشید و فهمید که زمان فرا رسیده است. دیگر نیازی به دروغ گفتن نبود. «من اینجا هستم چون دیگر نمی‌توانم این ازدواج خاموش را تحمل کنم، احمد. من به دنبال چیز دیگری بودم، چیزی که به من حس زنده بودن می‌داد.»

احمد در پاسخ تردید نکرد. «چیز دیگر؟ آیا این به معنای خیانت تو به من است؟ آیا با کسی دیگر خیانت کردی؟»

«بله، به تو خیانت کردم،» لیلی با صدایی قاطع اعتراف کرد و چشمانش واکنش او را می‌سنجید. «هر بار که تو غایب بودی، با او ملاقات می‌کردم. من به دنبال اشتیاقی بودم که در زندگی مشترکمان پیدا نکردم. رابطه‌ی ما خشک بود و من می‌خواستم چیزی واقعی را زندگی کنم.»

احمد برخاست، چهره‌اش آمیخته با خشم و شوک بود. «واقعی؟ آیا این چیزی است که آن را واقعیت می‌نامی؟ تو دروغ زندگی می‌کردی و با من بازی می‌کردی.»

«نه،» گفت لیلا، صدایش کمی بالا رفت. «من دروغی را زندگی می‌کردم و تو متوجه نمی‌شدی. تو فکر می‌کردی همه چیز خوب است، در حالی که من به دنبال چیز دیگری بودم. من می‌خواستم زندگی کنم، نه اینکه فقط همسری در خانه‌ای خالی باشم.»

مواجهه به میدان نبرد کلامی تبدیل شد، جایی که کلمات مانند چاقوها می‌ریختند. احمد در پرسیدن سوالات صریح درنگ نکرد و لیلا نیز در پاسخ دادن تردید نداشت. او درباره جزئیاتی که پنهان می‌کرد صحبت کرد، درباره لحظاتی که با معشوقش بود، درباره اشتیاقی که او را فرا گرفته بود. کلمات صریح بودند، بدون تردید و بدون دور زدن حقیقت.

«چرا به من نگفتی؟» احمد پرسید، صدایش می‌لرزید. «چرا قبل از اینکه به این حد برسی به من نگفتی؟»

«چون می‌ترسیدم،» لیلا اعتراف کرد، صدایش کمی می‌لرزید. «چون می‌ترسیدم که بفهمی. می‌ترسیدم که مرا از دست بدهی.»

احمد به نگاه کرد، چشمانش پر از اشک بود. «لیلی را از دست دادم، لیلا. از همان لحظه‌ای که این رابطه را آغاز کردیم، تو را از دست دادم. دیگر تو را همان‌گونه که بودی، نمی‌بینم.»

پس از لحظه‌ای سکوت مرگبار، احمد تصمیم گرفت ازدواج را فوراً پایان دهد. «نه، دیگر ادامه نمی‌دهیم. این داستان به پایان رسیده است. دیگر دیگران بخشی از زندگی تو نخواهم بود.»

لیلا به او نگاه کرد و فهمید که این پایان است. دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. «خوب،» گفت، صدایش آرام بود. «من می‌روم.»

لیلا در سکوت آپارتمان را ترک کرد و ازدواجی را که آرزوهای سرکوب‌شده آن را ویران کرده بودند، پشت سر گذاشت. او می‌دانست که این تصمیم دشوار است، اما همچنین می‌دانست که این همان چیزی است که نیاز دارد.

در آپارتمان جدید، پس از چند روز، لیلا روی مبل نشست و به پنجره خیره شد. او می‌دانست که آزادی‌ای که انتخاب کرده بود، شادی برایش به ارمغان نیاورده، بلکه بار تنهایی و پشیمانی را با خود آورده است. او می‌دانست که این قیمت است و این چیزی است که باید بپردازد. او می‌دانست که این همان چیزی است که باید در آن زندگی کند.

دیگر راه بازگشتی نیست. او می‌دانست که این همان چیزی است که باید در آن زندگی کند و این همان چیزی است که باید بپردازد. او می‌دانست که این همان چیزی است که باید در آن زندگی کند و این همان چیزی است که باید بپردازد.

Comments (0)

Be the first to comment.
وارد حساب خود شوید یا یک حساب جدید ایجاد کنید
رمز عبور خود را فراموش کرده‌اید؟

آدرس ایمیل خود را وارد کنید و ما لینک بازیابی رمز عبور را برای شما ارسال خواهیم کرد.

← بازگشت به ورود