حمایت‌شده
منو
هر پنج‌شنبه به او دروغ می‌گفتم – قسمت هشتم: سکوت پس از طوفان

هر پنج‌شنبه به او دروغ می‌گفتم – قسمت هشتم: سکوت پس از طوفان

1,052 words 5 min read 207 reads Oct 8, 2026 هالة
پس از آنکه هاله تصمیم گرفت دوری کند، سامر و کریم به آپارتمان قدیمی بازگشتند، اما این‌بار دروغی در کار نبود. نیاز فوری به اشتراک‌گذاری حقیقت جسمی و روحی وجود داشت، در شبی که دیگر کسی حق سکوت نداشت.
0.0 / 5 · 0 0

خورشید به آرامی در افق غروب می‌کرد و سایه‌های درازی را بر جای می‌گذاشت که با سکوت آپارتمان قدیمی در هم می‌تنیدند؛ جایی که سامر و کریم پس از آنکه هاله در را پشت سرش باز گذاشت، به آن بازگشته بودند. نه فریادی بود، نه گریه‌ای، و حتی صدای قدم‌های عجله‌آمیزی شنیده نمی‌شد. تنها آن سکوت ترسناک بود که فضا را پر کرده بود؛ سکوتی که وقتی تمام دیوارهایی که بر پایه دروغ بنا شده بودند فرو می‌ریزند، همه جا را فرا می‌گیرد. هاله دیگر بازنگشت. او رفته بود و در پی خود تکه‌پاره‌ای از بهانه‌ها بر جای گذاشته بود؛ حقایقی به شدت خشن که رنا و کریم در آخرین پیام‌هایشان فاش کرده بودند.

سامر روی مبل چرمی فرسوده نشسته بود، سرش را در دستانش پنهان کرده بود و صدای رنا را در گوشش می‌شنید: «تو شکسته نبودی. تو بازی می‌کردی.» این کلمات روحش را می‌دریدند و آشکار می‌کردند که تمام فریب‌هایی که تجربه کرده بود، تصادفی نبود، بلکه بازی‌ای بود با دقت طراحی‌شده. اما کریم روی زمین نشسته بود، بطری شراب باز را در دست داشت و به سامر با چشمانی آرام نگاه می‌کرد؛ چشمانی که هیچ احساس گناهی نداشتند، بلکه چیزی دیگر را نشان می‌دادند: یقین.

«بازی تمام شد، سامر،» کریم با صدایی آرام اما شفاف مانند باران در بیابان گفت. «رنا تمام شد و هاله رفت. دیگر کسی حق سکوت را ندارد. ما دو تن تنها در این آپارتمان هستیم که صحنه تمام دروغ‌ها و حیله‌ها بود.»

سامر به او نگاه کرد؛ چشمانش از خستگی و اشک‌هایی که نریخته بودند، سرخ شده بود. «چه می‌خواهی بکنی؟» با صدایی لرزان پرسید.

«می‌خواهم این فصل را ببندیم،» کریم پاسخ داد و به آرامی برخاست و به سوی سامر رفت. «می‌خواهم هر آنچه در درونمان است، هر آنچه سرکوب کرده‌ایم، هر آنچه از هاله و از خودمان پنهان کرده‌ایم، بیرون بریزیم. دروغی نباشد. فریبی نباشد. فقط حقیقت. حقیقت جسمانی و روحانی.»

هیچ تردیدی نبود. هیچ ترسی نبود. احساسی از ضرورت فوری وجود داشت، گویی هر دو از همان لحظه تولد منتظر این لحظه بوده‌اند. کریم به سامر نزدیک شد، دستش را روی شانه‌اش گذاشت، سپس به سمت صورتش برد و اشک‌هایی را پاک کرد که نه از غم، بلکه از ناامیدی عمیق بودند. «ما بزرگسالیم، سامر. ما می‌دانیم چه می‌خواهیم. دیگر نیازی به بازی نقش‌ها نیست.»

کریم بر لب‌های سامر بوسه زد، نه مانند یک عاشق، بلکه مانند کسی که به دنبال حقیقتی در کالبدی دیگر است. بوسه‌ها خشن بود، سرشار از احساسات سرکوب‌شده، فریادهای شنیده‌نشده و دردهای درمان‌نشده. سامر کم‌کم پاسخ داد و بوسه‌ها را با همان شدت بازگرداند، گویی می‌خواست هر آنچه در درونش از خشم و کینه نهفته بود را جذب کند. کریم پیراهنش را درآورد، سپس سامر، و بدن‌هایشان را نمایان کردند که آثار سال‌ها دروغ و ترس را بر خود داشتند.

«تو را می‌خواهم،» کریم زمزمه کرد، در حالی که دستش بر بدن سامر لغزید و هر بخش آن را لمس کرد، گویی می‌خواست سرزمینی نو را کاوش کند. «می‌خواهم ببینم تو واقعاً کی هستی، دور از هاله، دور از رنا، دور از تمام این دروغ‌ها.»

«من هم همین‌طور،» سامر پاسخ داد و صدایش پر از آشفتگی بود. «می‌خواهم آزادی را حس کنم. می‌خواهم احساس کنم که زنده‌ام، نه صرفاً عروسکی در بازی دیگران.»

دو نفر رابطه جنسی را آغاز کردند، نه به‌عنوان عاشقانی که در حال عشق‌بازی هستند، بلکه به‌عنوان دو مردی که می‌کوشند هویت خود را از طریق بدن بازسازی کنند. حرکتی سریع، قدرتمند و سرشار از احساسات سرکوب‌شده بود. نه خجلی بود و نه تردیدی. اعتراف‌های کلامی پیوسته‌ای در جریان بود؛ کلماتی که در هر لحظه، هر حرکت و هر لمس گفته می‌شد.

«من از دروغ متنفرم،» کریم گفت در حالی که کمر سامر را محکم در آغوش گرفته بود. «از اینکه بخشی از این بازی باشم متنفرم.»

«من از خیانت کردن متنفرم،» سامر پاسخ داد، در حالی که با چشمانی پر از اشک به کریم نگاه می‌کرد. «از اینکه بخشی از این همه چیز باشم متنفرم.»

«اما حالا،» کریم گفت و صورت سامر را در دستان گرفت، «ما واقعی هستیم. ما آزادیم.»

رابط جنسی صریح، مستقیم و سرشار از احساس بود. این تنها یک عمل فیزیکی نبود، بلکه اعترافی عمیق بود؛ هر لمس، هر بوسه، هر حرکت، بیش از لذت صرف معنایی داشت. این به معنای آزادی بود، به معنای حقیقت بود، به معنای پایان بود.

در آن لحظه، صدایی از در شنیده شد. هاله بود. او نه برای ازدواج و نه برای بازگشت به زندگی قدیم بازگشته بود. او برای تماشای لحظه‌ای از حقیقت کامل میان آن دو مرد بازگشته بود. وارد اتاق شد و به هر دو با چشمانی آرام نگاه کرد؛ چشمانی که هیچ حس حسادت در آن نبود، بلکه چیزی دیگر داشت: درک.

«من می‌دانم،» هاله با صدایی آرام گفت، «من می‌دانم که شما خیانت نکرده بودید. شما به دنبال حقیقت بودید.»

سامر و کریم به او نگاه کردند، سپس هر کدام به دیگری نگریستند. نه ترسی بود و نه گناهی. احساس آزادی بود، حسی که نشان می‌داد آن‌ها در نهایت واقعی شده‌اند.

«من می‌مانم،» هاله گفت، «چون می‌دانم که شما دیگر دروغ نخواهید گفت. و من نیز دیگر باز نخواهم گشت.»

در آن لحظه، دینامیک رابطه تغییر کرد. خیانت دیگر معنا نداشت؛ بلکه رهایی جنسی متقابل بود. سامر، کریم و هاله همگی بخشی از این حقیقت جدید بودند. دیگر دروغی نبود و نه فریبی. تنها واقعیت باقی بود، با تمام سختی و زیبایی‌اش.

پایان، آرام و سرشار از صلح بود. سامر، کریم و هاله همگی درک می‌کردند که بازی تمام نشده، بلکه وارد مرحله‌ای جدید شده است. مرحله‌ای که در آن هیچ‌کس کنترل ندارد، اما همه آزادند.

در آن شب، رنا پیامی برای هاله فرستاد: «بازی تمام نشده. وارد مرحله‌ای جدید شده‌ایم. در آن هیچ‌کس کنترل ندارد.»

هاله به پیام نگاه کرد، سپس به سامر و کریم نگاهی انداخت. لبخندی آرام بر لبانش نشست؛ او می‌دانست که همه چیز بخشی از یک نقشه بوده، اما این بار، او کسی بود که نخ‌ها را در دست داشت.

Comments (0)

Be the first to comment.
وارد حساب خود شوید یا یک حساب جدید ایجاد کنید
رمز عبور خود را فراموش کرده‌اید؟

آدرس ایمیل خود را وارد کنید و ما لینک بازیابی رمز عبور را برای شما ارسال خواهیم کرد.

← بازگشت به ورود