Sponsored
منو
دری که بسته نشد

دری که بسته نشد

282 words 2 min read 187 reads Jun 28, 2026
سارا سال‌ها در اتاقش را نیمه‌باز گذاشته بود، به امید اینکه کسی وارد شود و بپرسد چرا تغییر کرده است.

از زمانی که سارا بعد از مدرسه وارد اتاقش می‌شد و در را می‌بست، خانواده‌اش فکر می‌کردند که بزرگ شده و به حریم خصوصی نیاز دارد. هیچ‌کس متوجه نشد که در واقع در کامل بسته نمی‌شد. او آن را نیمه‌باز می‌گذاشت، انگار که در سکوت می‌گفت: وارد شوید، از من بپرسید.

اما روزها گذشت. مادرش مشغول برادران و خواهران کوچکش بود، پدرش خسته برمی‌گشت، و خانه پر از صداها بود جز صدای سارا. دختر آرام، آرام‌تر شد و دختر خندان کمتر در میز شام ظاهر می‌شد.

یک شب، مادرش گریه‌ای آرام شنید. به اتاق نزدیک شد و در را نیمه‌باز دید، مثل همیشه. در را به آرامی فشار داد و سارا را دید که روی زمین نشسته، دورش دفترها و نامه‌های ناتمام.

مادر گفت: «چرا نگفتی؟» سارا سرش را بلند نکرد. گفت: «در را کمی باز می‌گذاشتم.»

این جمله ساده بود، اما قلب مادر را شکست. کنار دخترش نشست و او را در آغوش گرفت. نه درباره نمرات پرسید، نه درباره تلفن، نه دلیل گریه. فقط گفت: «حالا من اینجام.»

سارا درباره احساس نامرئی بودنش صحبت کرد، درباره ترس از شکست، درباره کلمات همکلاسی‌هایش که به او آسیب زده بود، و نیازش به اینکه کسی بدون قضاوت به حرف‌هایش گوش دهد.

روز بعد، چیز کوچکی در خانه تغییر کرد. مادر هر شب به در اتاق سارا می‌زد، نه برای نظارت، بلکه برای پرسیدن: «امروز قلبت چطور است؟» و با گذشت زمان، در بیشتر باز می‌شد.

این داستان درباره در اتاق نبود، بلکه درباره درهای زیادی که در زندگی‌مان نیمه‌باز می‌گذاریم، منتظر کسی که بفهمد ما نمی‌خواهیم تنها بمانیم.

Sponsored
وارد حساب خود شوید یا یک حساب جدید ایجاد کنید
رمز عبور خود را فراموش کرده‌اید؟

آدرس ایمیل خود را وارد کنید و ما لینک بازیابی رمز عبور را برای شما ارسال خواهیم کرد.

← بازگشت به ورود