Sponsored
منو
داستان عشقی که از صندلی انتظار آغاز شد

داستان عشقی که از صندلی انتظار آغاز شد

320 words 2 min read 425 reads Jun 27, 2026
سلمى به دنبال عشق نبود، فقط منتظر نوبتش در یک کلینیک شلوغ بود، اما یک جمله روز و زندگی‌اش را تغییر داد.

سلمى از انتظار متنفر بود. در آن روز خاص، خستگی به وضوح روی صورتش دیده می‌شد، کلینیک شلوغ بود و زمان به کندی و سنگینی می‌گذشت. روی آخرین صندلی خالی نشست، پرونده‌ای پزشکی در دست داشت و نگرانی‌اش را پشت نگاهی ثابت پنهان کرده بود.

پس از چند دقیقه، جوانی روی صندلی روبه‌رو نشست. کتابی قدیمی در دست داشت، صفحه‌ای می‌خواند سپس سرش را بلند می‌کرد انگار می‌ترسید چیزی از دنیا را از دست بدهد. سلمى تا وقتی که برگه‌ای کوچک از دستش افتاد، زیاد به او توجه نکرد. او برگه را برداشت و با لبخند گفت: «فکر کنم این از پرونده فرار کرده.»

سلمى به طور خلاصه از او تشکر کرد، اما او جمله‌ای عجیب گفت: «گاهی کاغذها می‌دانند چطور فرار کنند، ما فقط نمی‌دانیم.» سلمى ناخودآگاه خندید. این اولین خنده‌اش در روزی طولانی بود.

کمی صحبت کردند. نامش یامن بود، با برادر کوچکش آمده بود. از او سؤال‌های آزاردهنده نپرسید و سعی نکرد خودش را کامل نشان دهد. فقط به شکلی راحت حضور داشت. وقتی نامش را صدا زدند، لحظه‌ای آرزو کرد نوبتش بیشتر به تأخیر بیفتد.

پس از دو هفته، اتفاقی در کتابفروشی کوچکی همدیگر را دیدند. به او گفت: «به نظر می‌رسد انتظار تمام نشده.» این بار سلمى بدون هیچ تردیدی خندید. با هم حرف زدند، سپس کتاب‌ها و بعد پیام‌ها را رد و بدل کردند.

داستان عشقشان نه طوفانی بود و نه پر از وعده‌های بزرگ. آرام بود، شبیه صندلی انتظاری که دو نفر را در روزی خسته‌کننده کنار هم جمع کرد. و پس از یک سال، وقتی یامن برای خواستگاری‌اش آمد، پدرش گفت: «چطور شروع شد؟» سلمى به یامن نگاه کرد و گفت: «با برگه‌ای که از پرونده فرار کرد.»

بعضی اتفاق‌ها در لحظه‌شان مهم به نظر نمی‌رسند، اما دری را به سوی یک زندگی کامل می‌گشایند.

Sponsored
وارد حساب خود شوید یا یک حساب جدید ایجاد کنید
رمز عبور خود را فراموش کرده‌اید؟

آدرس ایمیل خود را وارد کنید و ما لینک بازیابی رمز عبور را برای شما ارسال خواهیم کرد.

← بازگشت به ورود