حمایت‌شده
منو
پیام پاک‌شده: شبی در آپارتمان همسایه

پیام پاک‌شده: شبی در آپارتمان همسایه

853 words 4 min read 164 reads Oct 10, 2026 ألين الدويري
این فقط یک پیام پاک‌شده نبود، بلکه آغاز ماجرا بود. یک شب در آپارتمان همسایه، زندگی آرام زناشویی‌ام را به طوفانی از خواسته‌های سرکوب‌شده و اعترافاتی تبدیل کرد که هرگز انتظار شنیدنشان را نداشتم.
0.0 / 5 · 0 0

ساعت ۱۱:۳۰ شب، صدای آب از آشپزخانه در سکوت آپارتمان می‌پیچید؛ لیلا روی مبل پارچه‌ای خاکستری نشسته بود و به دیوارهای سالن خیره شده بود که آن‌قدر برایش آشنا شده بودند که حالا آزارش می‌دادند. احمد در آشپزخانه بود و با آرامی ظرف‌ها را تکان می‌داد؛ صدای برخورد بشقاب به بشقاب، روتینی خسته‌کننده که هر شب تکرار می‌شد. ناگهان لیلا احساس بی‌قراری عجیبی در شکمش کرد؛ میل به شکستن دیوار خاموشی که با هم ساخته بودند. گوشی‌اش را برداشت؛ صفحه‌ای سیاه که چهره‌اش را بازتاب می‌داد و مکالمه‌ای با دوست قدیمی‌اش، عمر، که سال‌ها بود با او حرف نزده بود. با دستش نوشت: «کاش الان اینجا بودی»، سپس قبل از اینکه احمد صدای کلیک صفحه را بشنود، پیام را حذف کرد. هیچ اثری از آن نماند، اما قلبش تندتند می‌زد، گویی قانونی را شکسته بود که حتی نمی‌دانست وجود دارد.

ساعت ۱۲:۱۵ بود که تلفن احمد روی میز آشپزخانه زنگ زد؛ صدای زنگی تیز سکوت را شکست. تلفن را برداشت؛ صفحه‌اش چهره‌اش را روشن کرد؛ شماره ناشناس بود. پیام را باز کرد و تصویری از لباس زیر قرمزی دید که لیلا آن صبح پوشیده بود؛ تصویری واضح، نزدیک، از همان شماره‌ای که لیلا هم از آن پیام دریافت کرده بود. احمد یخ زد؛ چشمانش گشاد شد؛ دستانش کمی می‌لرزید. پاسخی نداد، حرکتی نکرد؛ فقط به تصویر نگاه کرد، سپس به در بسته آشپزخانه، و دوباره به تصویر. چیزی در این تصویر، در این پیام، همه چیز را دگرگون می‌کرد. کلمه‌ای نگفت، اما ذهنش به سرعت به کار افتاد؛ به دنبال تفسیری، دلیلی، و اشتیاقی برای دانستن بیشتر بود.

ساعت ۱۲:۴۵ بود که احمد به سالن بازگشت؛ قدم‌هایش کند و بی‌قرار بود. به لیلی نگاه کرد که روی مبل نشسته بود و به پنجره خیره شده بود. لبخندی زد؛ لبخندی مبهم، نه از سر شادی، بلکه از سر آگاهی. گفت: «چرا این‌طور به من نگاه می‌کنی؟» با صدایی لرزان. احمد پاسخ داد: «چون چیزی را می‌بینم که درباره‌ات نمی‌دانستم.» گوشی‌اش را بالا گرفت، صفحه را نشان داد: عکس، پیام. لیلی انکار نکرد، فرار نکرد؛ بلکه لبخندی خجالتی زد و گفت: «دیگر نمی‌خواهم خودم را پنهان کنم.» صداقت در صدایش بود، در چشمانش، در هر حرکت بدنش. احمد کنارش نشست، دستش را روی شانه‌اش گذاشت؛ هیچ نگفت، فقط به او نگاه کرد، سپس به صفحه، و دوباره به او.

ساعت ۱:۰۰ بود که به اتاق خواب رفتند. احمد چراغ را خاموش کرد و تاریکی اتاق را فرا گرفت؛ تنها نور ماه از پنجره به داخل می‌تابید. احمد به آرامی به سمت او نزدیک شد، دستی بر کمرش و دستی بر صورتش. شروع به بوسیدن گردنش با اشتیاق کرد؛ دهانش باز بود و نفس‌هایش تند می‌شد. احمد با ملایمت پیراهنش را درآورد و سینه‌های نرمش را نمایان کرد؛ پوستی سفید و درخشان در نور ماه. احمد گفت: «تو زیباتر از آن چیزی هستی که تصور می‌کردم.» سپس با اشتیاق شروع به بوسیدن سینه‌هایش کرد؛ دهانش مکث می‌کرد و زبانش لمس می‌کرد. لیلی سرش را بالا آورد، چشمانش را گشود و به او نگاه کرد. احساسی شدید و سرشار از میل در درونش بیدار شد که نمی‌توانست آن را فروخورد یا پنهان کند. احمد شلوارش را درآورد و فرج مرطوب و عرق‌کرده‌اش را نمایان کرد، آماده. پرسید: «آیا این را دوست داری؟» لیلی با صدایی لرزان پاسخ داد: «بله، تو را می‌خواهم.» احمد لباس‌هایش را درآورد و آلت نعاش سفت و آماده‌اش را نمایان کرد. به آرامی آن را وارد فرجش کرد. لیلی احساس کرد که به داخل کشیده می‌شود، پر می‌شود و گرمای شدیدی را حس می‌کند، گویی انفجاری در درونش رخ داده است.

ساعت ۱:۱۵، به رابطه جنسی در وضعیت «میلاد» ادامه دادند؛ لیلی روی احمد نشسته بود، با آرامی حرکت می‌کرد و هر حرکت و هر ضربان را حس می‌کرد. احمد گفت: «الان تو را می‌بینم.» او پاسخ داد: «و من تو را می‌بینم.» حرکت به ریتمی سریع‌تر تبدیل شد؛ لیلی بالا و پایین می‌رفت و احمد نیز بالا و پایین می‌رفت؛ هر دو به اوج، به گرما و به انفجار نزدیک می‌شدند. هر دو احساس پر شدن، گرما و انفجار کردند. مایع منی درون او رها شد؛ لیلی سر خورد، سر خورد و گرمی و پر شدن را حس کرد. احمد او را در آغوش گرفت، او را در آغوش گرفت، او را در آغوش گرفت؛ نمی‌خواست او را رها کند.

ساعت ۱:۳۰ بود. آن‌ها کنار هم دراز کشیده بودند؛ احمد لیلى را در آغوش گرفته بود و لیلى نیز احمد را. بدنشان به هم می‌چسبید و نفس‌هایشان در هم آمیخته بود. احمد گفت: «دیگر به گذشته برنمی‌گردیم.» لیلى پاسخ داد: «نه، ما اکنون متفاوتیم.» سپس با هم خوابیدند؛ آرامش و پذیرش را حس کردند، در حالی که می‌دانستند این شب آغازی است برای رابطه‌ای نو و متفاوت. دیگر سکوتی نبود، دیگر روتینی نبود؛ فقط گرما بود، فقط اشتیاق، فقط پذیرش.

Comments (0)

Be the first to comment.
وارد حساب خود شوید یا یک حساب جدید ایجاد کنید
رمز عبور خود را فراموش کرده‌اید؟

آدرس ایمیل خود را وارد کنید و ما لینک بازیابی رمز عبور را برای شما ارسال خواهیم کرد.

← بازگشت به ورود